فاطمه نورافاطمه نورا، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 16 روز سن داره

فرشته من

این شعرو خاله افو برای شما نوشته....

 پاسخ : یه شعر درباره دخترا دخترم با تو سخن می گویم گوش کن ، با تو سخن می گویم زندگی در نگهم گلزاریست و تو با قامت چون نیلوفر شاخه پر گل این گلزاری من در اندام تو یک خرمن گل می بینم گل گیسو ، گل لب ها ، گل لبخند شباب من به چشمان تو گلهای فراوان دیدم گل عفت ، گل صد رنگ امید گل فردای بزرگ گل فردای سپید   می خرامی و تو را می نگرم چشم تو آینه روشن دنیای من است تو همان خرد نهالی که چنین بالیدی راست چون شاخه سر سبز ، برومند شدی همچو پُر غنچه درختی ، همه لبخند شدی دیده بگشای و در اندیشه گل چینان باش همه گلچین گل امروزند همه هستی سوزند کس به فردای گل باغ نمی اندیشد آنکه گِرد همه گلها به هوس می چر...
22 آبان 1392

عاشورا و تاسوعا....جدت

سلام نورای قشنگ مامان....دیروز با دایی سعید جونت رفتیم دکتر و بیرون...خانوم دکتر سر قشنگتو گرفت تو دستش...گفت اینم جوجه شما...بعدش صدای قلب قشنگتو گذاشت و من عشق کردم...بعد دکتر رفتیم سجاد وای دیگه با خیال راحت لباس دخترونه نگاه کردیم تا مامان مهناز بیاد بریم خرید...امروز تاسوعا هستش و منو بابا بهزادو خاله افو و عمو جون داریم میریم تربت خونه عمه شریت...چون خونه پدر شوهرشون همیشه نذری دارن...فردا عاشورا برمیگردیم....کاموا گرفتم بدیم برات ببافن دختر قشنگم....خیلی شاکرم از خدا که تورو دارم...خیلی بیشتر از قبل هم دوست دارم و مواظبم..،نمیدونم چرا همش نگرانتم....خدا تورو از من نگیره نفسم.... ...
22 آبان 1392

اینم شعر محبوبم....

تو آمدی و خدا خواست دخترم باشی  و بهترین غزل توی دفترم باشی  تو آمدی که بخندی، خدا بمن خندید واستخاره زدم، گفت: کوثرم باشی  تو آمدی که اگر روزگارمان بد بود  تو دست کوچک بارانِ باورم باشی
21 آبان 1392

امروز وارد 18 هفتگی شدی عشق مامان....

امروز قشنگ ترین روز من بود...امروز دیدمت خیلی کوچولو بودی و خیلی خوشکل..با اون دستای کوچیکت...بلاخره فهمیدیم که شما جنسیتتون چیه...و بله خدا منو به قشنگ ترین خواسته کودکیم و نوجوانیم و الانم رسوند و شما دختر خوشکل منی...فاطمه نورای قشنگم...سید کوچولوم خدا پشت و پناهت باشه و به حق همین روزای عاشورا و تاسوعا جدت محفوظت باشه...بابا بهزاد از استرس نیومد من با دایی سعید رفتم...خیلی هیجان داشتم زمان کند میگذشت...اومدم بیرون سریع به مامان مهناز گفتیم از خوشحالی جیغ میزد...بعد به بابا بهزاد گفتیم از خوشحالی  همش میخندید...بابی که اومده بود خونه ما...بعدش به همه خبر دادیم و همه مثل مامان سحر خوشحال شدن...تازه دکتر گفت وای چه مماخ نقلی دا ره جوجه...
21 آبان 1392

سلام عزیزم...

بلاخره  داره انتظار به پایان میرسه و فردا میریم برای دیدنت...خیلی خوشحالم که میبینمت و میفهمم دخملی یا پسمل...امیدوارم سالم و قوی باشی که منو خوشحال کنی...من همیشه دوست دارم و بهت فکر میکنم...از فردا هم با اسم صدات میکنم نفس من...
19 آبان 1392

عشق مامان وارد 17 هفته شدی کوچولوی من....

سلام نفس من..امروز وارد 17 هفته شدی...باورت نمیشه همش یک هفته مونده که بفهمیم شما اقایی یا خانومی...خیلی هیجان دارم ببینمت...هر روز یه تیک کوچیک میزنی که مامان جون من اینجام نفسم بیشتر تکون بخور...خیلی کوچولویی...مامان عاشقته و هر لحظه به فکرته...هدیه قشنگ خدا...فرشته اسمونی من...
13 آبان 1392

امروز 16 هفته اس که تو دلمی...

سلام نفس مامان...قوربونت برم...باورم نمیشه داری ابراز وجود میکنی و تکون میخوری بر خلاف همه که میترسن دیروز تکون خوردی کلی خندیدم....برای اولین بار بود تکون میخوردی....با تمام وجودم دوست دارم...رویای قشنگ زندگیم خیلی نمونده تا 20 ابان که بدونیم نورهان مامانی یا نورای مامان...مامان در هر صورت دوست داره....و منتظره که ببینتت و همیشه حمایتت میکنه...قوربونت برم چقدر حس خوبیه که یه ادم از وجودت متولد شه و برای تو باشه...تو مال منی و برای من....
6 آبان 1392

مامانی جون وارد 15 هفتگی شدی...دیگه داری هر روز به من نزدیک تر میشی نفسم...

سلام قشنگ ترین ترانه من...مامان قوربونت بره با اون قلب کوچیک نازت...امروز وارد هفته 15 شدی...دیگه داری بزرگ میشی...خیلی نمونده که بفهمیم جنسیتت عشقم چیه...هر چی هستی سالم باشی ما عاشقانه دوست داریم که از عرش به زمین میاریمت...نفسم به نفست بستس...دوست دارم...
30 مهر 1392

امروز 14 هفته شدم....

سلام گیگیلی مامان...امروز 14 هفته شدم...دیروز دکتر بودم صدای قلب کوچیکتو واسم گذاشت خیلی قشنگ بود....خاله افو هم اومد شنید....عین یه جوجه قلبت میزد....کاشکی زمان زود بگذره ببینمتوووانتظار خیلی سخته نفسی....تو روزای عرفه هستیم واسه سلامتیت دعا میکنم....
23 مهر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به فرشته من می باشد